بابایی و امتحانات و آقا سبحان
این دفعه سلام به خدای زیبایی ها که زیباترین موجوداتش رو برام نازل کرد تا در کنارشون خوشبخت باشم و به آرامش برسم . ![]()
فصل امتحانات دانشگاهه و بابایی حسابی درگیره و من خدا رو شکر میکنم که پارسال فارغ التحصیل شدم وگرنه نمی دونم با وجود تو عزیزترین باید درسامو چکار میکردم . خلاصه تو این آشفته بازار ، شما تازگیا هوس قدم زدن کردی و اصلا و ابدا به هیچ صراطی مستقیم نیستی فقط سرو صدا میکنی که یاالله زود باشین منو راه ببرین و چون من توانایی اینکه زیاد راهت ببرم رو ندارم بابایی زحمت میکشه و با وجود امتحاناتش بغلت میکنه و دور خونه راهت می بره تا شما همه جا رو با کنجکاوی ورانداز کنی . خدا الهی بابایی ات رو حفظ کنه که خدایی ، من شرمنده اشم چون تو یه دستش کتابه و با دست دیگه شما رو بغل کرده و راه میبره ، کلا صحنه جالبیه خلاصه من یه تشکر به بابایی بدهکارم و از همین جا میگم
همسری عزیزم کاش بتونم خوبی هاتو جبران کنم دوستت دارم فراوووووون
عزیزان دلم ، فرشته های آسمونی دوستتون دارم عاااااااااااااااااااااااااشقانه
بوووووووووووووووووووووووس واسه جیگرا



بابایی و امتحانات و آقا سبحان
